يادش بخير ...بچه كه بوديم زود با يك لبخند همه چيز و فراموش ميكرديم و قهر قهر تا قيامت تموم ميشد ...
بچه كه بوديم دلامون اينقدر غم فردا رو نداشت و هر چي داشتيم و همون لحظه باهاش زندگي ميكرديم و يا اگه خوراكي بود همه را ميخورديم ...
بچه كه بوديم بغضهامون و فرو نميداديمو خنده هامونو پنهون نميكرديم ...
بچه كه بوديم دروغامون از صد تا راست گفتن با ارزشتر بود و اينقدر ضايع دروغ ميگفتيم كه كسي ازمون دلگير... نميشد تازه به سادگي و پاكيمون ميخنديد ...
بچه كه بوديم گريه هامون با صداي بلند بود تا دل يكي برامون بسوزه و هميشه يك اغوشي پيدا ميشد تا سفت بغلمون كنه و بگه چي شده بگو خودم بهت ميدم ...
بچه كه بوديم دستامون بوي خاك بازي ميداد و بي ادعا بود و همه چيزهاي خوب و با اونكه بزرگترها بهمون گفته بودند به كسي نديا ...باز با بقيه تقسيم ميكرديم
بچه كه بوديم با گريه يكي ديگه گريه ميكرديم و دلمون ميخواست همه چيزمونو بديم تا اونم مثل ما بخنده بعد با هم ميخنديديم ...
بچه كه بوديم همه چيز برامون بزرگ بود تموم نشدني ... مثل دلامون
چي ميشد دوباره بچه بشيمو دلامون بيشتر از جسمامون به هم نزديك بشه و زود واسه هم تنگ بشه
و واسه رفتن يكديگه گريه كنيم ...
كاش دوباره با ديدن برف ذوق تعطيلي بود و ادم برفي وسرخوشيهاي كودكانه و خوشحالي به همين سادگي بود ...كاش بچه بودیم ،
واسه حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن،فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
حالا اگه فریادم بزنیم کسی نمی فهمه ... چون همه ميگن ديگه بچه كه نيستي بزرگ شدي اما نميدونن با بزرگ شدن جسمت چقدر دلت كوچيك و تنها ميشه